ت
دل است دیگر ! خسته ميشود، بی حوصله میشود.از روزگار از آدمها از خودش از اين قابها. از اثبات ،از توضيح ، از کلماتی که رابطه ها را به گند میکشد.
از زهر حرف هایی که تا آخر عمر آدم را می آزارد.
خستهام ، از اين كه ديگر توان قوی ماندن نیست. از این بغضی که هر چه بزرگتر میشود بهانه ترکیدنش کوچکتر.
بايد بروم گوشهای ، شايد آرام بگيرم...
و فردا برگ دیگری از این دفتر است.
یادت باشد که دوستت دارم
که دوستت داشتم،
و دوستت خواهم داشت ، بیشتر از دبروز و کمتر از فردا...
10:36
همیشه فکر می کردم در چنین روزی این جمله رو بنویسم :
امروز فهمیدم که وجود داری ! بسان قطره ای در آب.
هشتم بهمن ماه سال 1389
15 : 10
تولدت بود ، یادم نرفته بود.
حتما میدانی نه؟ میدانی که من اینجا دور از همه گاهی، هر از چند گاهی یادم میرود که آنجا چندمین روز از کدامین ماه سال است !
تو دور از من بزرگ میشوی و من دور از تو پیر!
میدانم ، که این رفتن همیشگی من همان تعبیر خواب باز نیامدنم ست !