تکیه گاه
خسته ام ، کمی شانه هایت را به من قرض بده ...
ت
+ نوشته شده در 2011/11/24 ساعت 6:5 توسط گلبرگ
|
ت
دل است دیگر ! خسته ميشود، بی حوصله میشود.از روزگار از آدمها از خودش از اين قابها. از اثبات ،از توضيح ، از کلماتی که رابطه ها را به گند میکشد.
از زهر حرف هایی که تا آخر عمر آدم را می آزارد.
خستهام ، از اين كه ديگر توان قوی ماندن نیست. از این بغضی که هر چه بزرگتر میشود بهانه ترکیدنش کوچکتر.
بايد بروم گوشهای ، شايد آرام بگيرم...