چرا؟

نوبت به من که رسید از کشور من پرسیدی.
من هم برایت از ایران گفتم.از چهار فصل . از جنگلهای شمال. از بهار ایران. که چقدر زیباست. پرسیدی کار هم میکردی ؟ گفتم آره. با صورتی که شبیه به یک علامت سوال بزرگ شده بود پرسیدی پس چرا اومدی اینجا؟ و من مونده بودم که با همه دانش زبان انگلیسیم چجوری حرف سی سال زندگی رو برات در سه دقیقه توضیح بدم.
 

شاید اگر باور داشته باشیم که سهم ما از دنیا عادلانه تقسیم نشده راحت تر زندگی کنیم

چندمین بار بود که میدیدم با سگش میاد توی کتابخونه و میچرخه. حس خوشایندی نداشتم نسبت به کسی که به راحتی به قوانین دهن کجی میکنه !

امروز هم با دوستاش وایساده بود و با حرارت دستاشو تکون میداد ، بلند بلند حرف میزد و میخندید. دم در کتابخونه با هم روبرو شدیم و من مطمئن هستم که هیچ وقت اون دختر بلوند و زیبا با یک سگ راهنما رو فراموش نمیکنم که چشمهاش نمیدید و با چه اطمینانی به زندگی لبخند میزد و از کنارم رد می شد...