شهر مجسمه ها !



پودر قهوه را میریزم توی آب جوش و فکر میکنم که قبلا ها هیچ وقت آدم ِ خوردن ِ قهوه های تلخ نبودم ! حالا ولی ،هارمونی عجیبی شده است این عادت شیرین به یک فتجان قهوه تلخ ! شاید هم منشا آن همان شباهت عجیب طعم روزهای اول رفتن است و یک فنجان اسپرسو !
فنجانم را بر میدارم ،میشینم گوشه اتاق و پاهایم را می اندازم روی پا و با خودم فکر میکنم که هر آدمی باید یک روزهای تنهایی برای خودش داشته باشد ، درست مثل همین امروز ! برود یک گوشه اتاق برای خودش لم بدهد، برای خودش فکر کند ،قهوه بخورد ،موزیک دلخواهش را گوش کند ، گاهی آوازی را زمزمه کند و بیخیال هر چیز دیگری بشود در جهان.
فنجان قهوه که تمام میشود، یادم می آید که شده ام زنی سی و چند ساله که چند تار موی سپیدش را زیر هایلایت روشن موها پنهان کرده ! زنی آنسوی همه آیهای کره زمین ... آنقدر دور که دیگر حتی باد و قاصدک هم بوی سرزمینش را نمیآورند ! و دبگرحتی یاد آن کوچه پس کوچه های آشنا هم برایش کم رنگ میشوند. زنی که دیگر دریافته که این رفتنها ، ماهیت زندگیست.
چه فرقی میکند؟اینکه تو از کسی بروی، و یا کسی از تو !جهت رفتن مهم نیست ! رفتن که باشد گوشه ای از قلب و فکرت هم میرود ! برای همین است که همه ما مانده ایم و اینهمه گوشه های خالی !
اصلا برای همین است که هر کسی باید یک روز تنهایی گوشه اتاقش بنشیند و قهوه اش را مزه مزه کند ، آواز بخواند و تکلیف گوشه های خالی زندگی را برای همیشه یکسره کند !
شده ام آدمی که هر روز صبح که چشمهایم را باز میکنم و نگاهم به سقف اتاقم می افته ، یادم می آید که چقدر خسته ام، و میدانم که این خستگی پایان ناپذیر ادامه دارد و ادامه دارد.....
میخواهم پشت کنم به همه داشته ها و خواسته ها و آرزوهایم و همه چیزم را ، نه ...، خودم را ، فقط خودم را بردارم و بروم و بروم و آنقدر بروم که فقط خودم بمانم و تنهایی ام ! آنقدر تنها بمانم و تنها بمانم که شاید یک روز خوب دوباره مثل آفتاب طلوع کن
که من اینجا باشم و شما آنجا و هی صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن برای هم بفرستیم .
ت
دل است دیگر ! خسته ميشود، بی حوصله میشود.از روزگار از آدمها از خودش از اين قابها. از اثبات ،از توضيح ، از کلماتی که رابطه ها را به گند میکشد.
از زهر حرف هایی که تا آخر عمر آدم را می آزارد.
خستهام ، از اين كه ديگر توان قوی ماندن نیست. از این بغضی که هر چه بزرگتر میشود بهانه ترکیدنش کوچکتر.
بايد بروم گوشهای ، شايد آرام بگيرم...
و فردا برگ دیگری از این دفتر است.
یادت باشد که دوستت دارم
که دوستت داشتم،
و دوستت خواهم داشت ، بیشتر از دبروز و کمتر از فردا...
10:36
همیشه فکر می کردم در چنین روزی این جمله رو بنویسم :
امروز فهمیدم که وجود داری ! بسان قطره ای در آب.
هشتم بهمن ماه سال 1389
15 : 10
تولدت بود ، یادم نرفته بود.
حتما میدانی نه؟ میدانی که من اینجا دور از همه گاهی، هر از چند گاهی یادم میرود که آنجا چندمین روز از کدامین ماه سال است !
تو دور از من بزرگ میشوی و من دور از تو پیر!
میدانم ، که این رفتن همیشگی من همان تعبیر خواب باز نیامدنم ست !
من با تو چنانم ای نگار ختنی ،
که اندر غلطم که من تو ام؟ یا تو منی ؟
اسمش رو از توی لیست فرند های فیس بوکش برای همیشه پاک کرد ، بخاطر برنامه شوهرش به عنوان کارشناس تبلیغات در یک برنامه تلویزیونی ! می گفت اصلا فرقی نمیکنه که سیاسی حرف بزنه یا نه، اگر بنا به تحریم باشه باید همه تحریم کنند نه اینکه نه تنها همکاری کنند بلکه ذوق هم بکنند ! گفت نمیشه همه یه روز با هم اراده کنیم که سبز باشیم ! من اون سر دنیا بخاطر مردمم برم تو خیابون شعار بدم، از پلیس کتک بخورم ! بعد اونها تو همون مملکت برند با تلویزیون برنامه اجرا کنند و ذوق کنند ! من به رفاقت با همچین آدمهایی احتیاج ندارم !
راستش دیگه شعورم نمیرسه که از کدوم زاویه باید به قضیه نگاه کنم؟
ناراحت باشم که رفاقت های دیرینه و چندین و چند سالمون رو به خاطر اختلاف نظر سیاسیمون حذف میکنیم؟
خوشحال باشم که اینقدر به آرمان هامون وفاداریم که حتی از رفاقت هامون هم بخاطرش میگذریم !
گاهی وقتها باید دیگران بدونند که اون دروازه رفاقت همیشه براشون باز نیست !
بد نیست یه روزهایی پشت همون در منتظر بمونند ،همون دری که یه روز شاه کلیدش رو داشتند ! که بدونند وقتی رفاقت رفت ، دیگه چیزی نیست جز دلتنگی !
توی صفحه فیس بوک که میچرخم بعضی از اسامی برایم جالب است :
خانم میترا باب ! ( فرض کنید که اسم فامیل اش بابایی باشد ! )
آقای رضا فر! ( با فرض اینکه نام فامیل اش فرزانه است! )
تازه اگر بگذریم از آنهمه علی ایرانی ، رضا ایرانی و ... که توی لیست دارم !!
به نظرم اصلا مهم نیست که کجای دنیا زندگی میکنیم ، چقدر همنشین مردم سرزمین های آزاد شده ایم،مشکل، بیماری و وسواس ذهن ما است! هنوز هم ما ادامه همان نسلی هستیم که روی کارت عروسیشان مینوشتند آقای ایکس و دوشیزه م !
می دانم ! که هی لباسهایت را تا میکنی و میزاری توی آن چمدان سرمه ای رنگ و هی دوباره با وسواس درشان می آوری. که مادر هی برایت چای و میوه می آورد، که هی می پرسد امروز برات غذا چی درست کنم، که هی میخواهد تا آخرین لحظه برایت مادری کند ، که از این به بعد هر بار می رسد جلوی میز گوشه هال، همانجا که همه اعضای خانه توی قاب عکس های کوچک و بزرگ کنار هم جمع شده ایم ، روی عکس تو مکث بیشتری میکند و چشمهای مهربانش دوباره پر و خالی میشود! میدانم که پدر همیشه نشسته روی کاناپه راحت توی هال و مثلا خونسرد جدول حل میکند، ولی هر بار که از کنار تو رد میشود بغلت میکند و آرام چند تا به پشتت میزند! لازم نیست آنجا باشم تا ببینم! من همه را میدانم. این بستن چمدان هم اضافه شد به همه فصول مشترک من و تو !
خودت را سرزنش نکن. میدانم! همه را میدانم! که خسته بودی ، که تو هم مثل من با آن کفش های لنگه به لنگه راه به جایی نمیبردی. تو هم برو ! شاید روزی من و تو دوباره چای خوشرنگ و تازه ای برای هم بریزیم ، روبروی هم بشینیم و دوباره حرفی ،خنده ای ، خاطره ای ، حوصله ای ...! ولی دیگه نمیدونم دیدارمان به کجا ! شاید جایی حوالی همان هر جا باد، آباد !
انگار روزهای آخر خودم است! به حرفم گوش بده! بزار مامان هر چقدر میخواهد دوباره سفارشت کند، هر چند تکراری ! مهم نیست، همه را گوش بده ، برای همه روزهایی که دلت برای شنیدن صدایش پر میزند. دوباره با پدربرو قدم بزن ! برای همه لحظات پریشانی که شانه هایش را گم میکنی ! همه آلبوم های خانوادگی مان را از اول ورق بزن !مهم نیست که چقدر تابستان است و هوا چقدر گرم. برو توی باغ بشین ، همانجا، زیر چتر گلهای اناری دیوار باغ. تمام زوایای خونه رو به خاطر بسپار ، به اندازه همه روزهایی که دیگر نیستی باغ را نفس بکش ! یادت می آید ته باغ را؟ همانجا که وقتی کوچک بودیم پدر برایمان تاب درست کرده بود؟
همه تهران را قدم بزن ، بازار تجریش ، دربند ، جاده امامزاده داوود و حتی همان جمعه بازار ته تهران را که خنزر پنزر های قدیمی اش را همیشه دوست داشتی! دوباره از مغازه کوچک سر بازار قائم که همیشه نزدیک عید سمنوی عمه لیلا میفروخت ، زغال اخته نمک زده بخر. به جای من برو آب انار نیاوران ، گلپر روی آب انار یادت نرود!
راستی یادت نرود که چند تا عکس برای روزهای دلتنگی گوشه چمدانت بگذاری. بیخودی وسایلت را با حجم سی دی آهنگهایی که دوست داشتی سنگین نکن. پشت آن دیوار های بلند و تاریک همه آنها هست ! بدون فیلتر، میتوانی همه شان را دوباره دانلود کنی.
تو هم برو ! خدا نگهدار! خدانگهدار رفیق روزهای معصوم کودکی! وقت رفتن از جانب من هم سر و روی همه اهل خانه را ببوس ! ولی یادت باشد وقتی رسیدی، هر بار که به خانه زنگ زدی فقط بخند! بگذار باور کنند حالا که تو هم رفتی و توی آن شهر دور لا به لای آن همه نور و فواره و ساختمانهای بلند گم شدی ، دیگر هیچ ملالی نیست!
کوچکتر که بودم پدر با ما زندگی نمیکرد ! تمام سهم ما از پدر روزهای آخر هفته بود که پدر مشتاق به دیدارمان می آمد و توی ساکش پر بود از هدیه های قشنگ ! پدرم مهربان ترین پدر دنیا بود و این از بد شانسی ما بود که پدر کارش را از دست داده بود و دیگه مجبور بود به جاهای دور برود ! سهم ما کم بود از بودن با پدر برای بازی در باغ و بعد ها که بزرگتر شدم فهمیدم که به اصطلاح انقلابیون نو کیسه، پدر پاک سازی شده بود !
متن آغازین همه انشاهای کودکی من جملاتی بودند که من هیچ وقت نامهربانی شان را در آن روزهای سیاه جنگ نمیفهمیدم :
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند ! الان یادم نیست از کجا اولین بار کپی اش کردم !کلمات تلخ بودند، زهر بودند ولی من کودکانه نمیفهمیدم و دلکوک بودم که آقای معلم با سر تایید میکرد و میفهمیدم که کلماتم عاقل تر از سن من است و من باز تکرارشان میکردم! بزرگتر که شدم خوشحال شدم که آن روزها معنی شان را نمی فهمیدم ! انرژی سرشار کودکی کجا و حرمت خون کجا !!!
دبیرستان که بودم فریبا ، دخترک رنگ پریده و لاغر و ساکت جلوی کلاس بیشتر مورد توجه مدیرمون بود چون بعد از گذشت سالها از روی مین رفتن داوطلبانه پدرش هنوز افسردگی داشت و من و پانی و مریم و سحر مشتری پرو پا قرص دفتر مدیر !یک روز سحر توجیه می شد که قرمز رنگ جلفی است برای کاپشن دخترانه ! و یک روز من برای مارک پرچم آمریکا روی کتانی سفیدم و یا بالا رفتن از میله پرچم مدرسه !!! بزرگتر که شدم فهمیدم که گرچه فرق من و فریبا این بود که او جوانی اش را گم کرده بود و من میجنگیدم که تجربه اش کنم ! ولی تنها شباهتمان این بود که در زیر سایه سیاه فرمانروای یک بهشت، جوانی شد میوه ممنوعه هر دوی ما !
روزهای جنگ ، بمباران، آژیر های رنگی ،تشیع جنازه و تظاهرات های اجباری 22 بهمن گذشت ! گر چه جنگ تمام شد و تحریم شروع شد ولی اندکی مهربانی بیشتر شد ! حتی پدر هم بعد از سالها در دادگاه پیروز شد و حکم بازگشت به کار گرفت! ،همه ما بزرگ شدیم ! عاقل شدیم و زیر فشار امواج رودخانه صیقلی شدیم، صاف شدیم ! حالا بچه های کوچک هر خانواده سیاستمدار تر از سنشان بودند و ما با لبخند افتخار می کردیم ! ولی مدتها پیش ناگهان به این نتیجه رسیدم که فرق زیادی نیست بین من که از الله مینوشتم که پاسدار حرمت خون شهیدان بود و پسر هشت ساله فلان آشنای ما که با تحلیل های قابل توجه مطمئن بود آمریکا به ایران حمله میکند یا نه !!! لبخند پر افتخار مادرش شباهت بسیار داشت با همان تایید معلم من برای استفاده از آن جملات سنگین و نامهربان ! این فقط تکرار تاریخ بود با رنگ و لعابی دیگر !
یک روز، من و همسفر مهربان زندگی ام چمدانمان را بستیم ،دقت بسیار کردیم که وزن خاطرات خوش جوانی هر کدام بیشتر از 32 کیلو نشود ! سخت بود ولی شد ! باور داشتیم که جوانی را هم میشود تجربه کرد! همان جوانی که شاید سهم تو از آن گاهی تجربه بیرون رفتن با بانو به اندازه طول و عرض چند اتوبان باشد! و روزهای پر امیدی که فریاد زدی ما جنگ را می بریم رفیق ! باز هم از حال و هوای جوانی تو بوی جنگ می آمد ! جنگ جنگ و باز هم جنگ !
حال و هوای تهران را در روزهای انتخابات با نوشته هایت تجربه کردم! و روز اعلام نتایج انتخابات را هم ! جنگ را نا عادلانه باخته بودیم ! بعد از آن گریه های بی امان من بود و شبیخون اخبار درد که می رسید!
روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم ! دکتر بیهوشی بیتفاوت فرم پر میکرد و پرسید ملیت؟ گفتم ایرانی ! ناگهان سر بلند کرد و پرسید تو باور داری که در انتخابات کشورت تقلب شده؟ یس گفتم و چشمانم دوباره پر شد! سهم من گریه بی اراده شد و سهم دکتر گفتن یک کلمه متاسفم ! یادم نیست که درد کدومشون بیشتر بود، وطن یا آمپول بیهوشی !
دیگه اما من هم از این فرسایش دائمی خسته ام ! از این تکرار بی امان واژه شوم جنگ ! از این دنبال کردن فرسایشی بازی های سیاسی ! از این بازی با امواج رودخانه ها که هر بار تکه ای از روحمان و پری از بال بلند پروازمان را کندند! تمام تنم درد میکند! شانه هایم درد میکند از فشار این همه زندان و اعدام و چوبه دار !کمتر اخبار میخونم ! کمتر و کم رنگ تر ! امتحانهای دانشگاه که تموم شد به پدر از موفقیت هام گفتم و جواب پدر که : تو باعث افتخار منی برایم کافی بود! و به قولی: این اشارت ز جهان گذران ما را بس !
حالا ! من معنی جهان سوم رو خوب میفهمم !جهان سوم جایی بود که پدر گرچه با فشار امواج صیقلی شد ولی به بهای گم کردن روزهای کودکی من ! ما هم صیقل خوردیم به بهایی سنگین تر از پدر! دیگر میخواهم سهم من از جهان سوم همان سی سالی باشد که آنجا گذشت !پشت حصارهای بلند و سنگی و تاریک آن به ظاهر بهشت خزان زده ، گرچه بهشت دبگری نیست ولی باغهای بسیاری است! و باور داشته باش سهم روزهای جوانی من و تو صیقلی شدن در خفقان لجن ته رودخانه ها نبود ! باور دارم که سهم ما پرواز هم بود ! پرواز کن ! پر پروازت بلند
امروز هم با دوستاش وایساده بود و با حرارت دستاشو تکون میداد ، بلند بلند حرف میزد و میخندید. دم در کتابخونه با هم روبرو شدیم و من مطمئن هستم که هیچ وقت اون دختر بلوند و زیبا با یک سگ راهنما رو فراموش نمیکنم که چشمهاش نمیدید و با چه اطمینانی به زندگی لبخند میزد و از کنارم رد می شد...
فکر نمیکردم مهاجرت کردن اینقدر سخت باشه....
بادم اومد جایی خونده بودم مهاجرت کردن سختی نداره ، درد داره !!! چیزیه که غمش رو توی دل حس می کنی ولی دردش رو با استخون !
پ.ن : بعد از رد شدن از اولین مصاحبه کاریم احساس میکنم نیاز به انرژی دارم...
غربت جائی نیست که از دیگران گریخته و به آن پناه برده ای، غربت آنجاست که دیگران از تو می گریزند. و آنجا که معنای حقیقی غریبه را می فهمی و او کسی است که تو را به آسانی می فروشد چون از همه به تو نزدیکتر است.
راه می افتم. احتیاج به پیاده روی، احتیاج به آرامش دارم. نیاز دارم که یه جایی مثل همین پیاده رو سرسبز در زیر همین درختهای بلند در سکوت راه برم و از بازی باد لابه لای این موهای باز و آشفته لذت ببرم.
دارم سعی میکنم آدم جدیدی باشم. که محیط اطرافم رو دوباره بسازم. که دوباره دوستهامو دست چین کنم. دارم مرور میکنم. همه چیز رو مرور میکنم. باید یه چیزی اشتباه باشه! به جای کار اشتباه است و من دارم سعی میکنم پیداش کنم.
مگه ما این همه راه رو طی نکردیم که به این جا برسیم؟ که فکر کردیم قراره همه چیز اینجا درست بشه؟ پس چرا هنوز از اینکه راحت با هم حرف بزنیم میترسیم؟ هی باید مراقب باشیم که جلوی فلانی فلان خرف رو نزنیم ! و هی از دورویی های اطرافیان روحمون آزرده باشه؟
میرسم به انتهای مسیر. اینجا حتی تاریکی هوا هم نمیتونه باعث عدم احساس امنیت بشه ولی دیگه باید برگردم. خیلی از خونه دور شدم !
باید با خودم کتار بیام. یا خیلی ها رو دلیت کنم ! یا خودم رو عوض کنم و قبول کنم که ملت جهان سوم ملت جهان سوم است و این تغییر جغرافیا بیماری ذهن ما رو درمان نمیکنه !
ولی.... الفبای مثل اونها شدن خیلی سخته یادگیریش. اما شاید این آخرین راه باشه.
میرسم به خونه ولی هنوز ذهنم درگیره
خدایا بابت همه چیز ازت ممنونم
چه احترام غریبی دارد . این روزها. روزهای دوری و دلتنگی. بعد از تمام این سالها هنوز دلتنگ بوی آغوش تو بودن. هر دو میدانیم که هنوز هم یک طوری غریب، یک طوری ساده وابسته لبخند و بوسه و علاقه ایم.
و همین شوق بی قیمت و قاعده ما را بس ...
- نه. اگر تو بودی شرکت میکردی؟
- معلومه که شرکت میکردم!
- نه. میبرند من رو به من تجاوز میکنند ! تو زنی و این چیزها برات مهم نیست ولی من دخترم !!!!!!!!!!!
مرد داد میزد آقا زنمه این ....
مردم جمع شده بودند و اون وسط درست نفهمیدیم چی شده....مرد با عصبانیت میگفت نه من دیگه دین و ایمون برام نمونده بابا ......
یکیشون میگفت زنش رو داشته میزده ....
پ.ن : چند دقیقه بعد سر کوچه پسره رو دوباره دیدیمش. گریه میکرد....داد میزد خدایا شکرت ....شکرت که فهمیدم که زنم جنده شده ....
دوستش هم با ناراحتی جلوی دهنش رو میگرفت و میگفت ولش کن. دیگه بسه .....
مرد باز هم زار میزد...
وطن همانی هست که بود ! ... چیزی قرار نیست تغییر کنه !