گاه کوه تو به یک کاه به هم میریزد...
شده ام آدمی که هر روز صبح که چشمهایم را باز میکنم و نگاهم به سقف اتاقم می افته ، یادم می آید که چقدر خسته ام، و میدانم که این خستگی پایان ناپذیر ادامه دارد و ادامه دارد.....
میخواهم پشت کنم به همه داشته ها و خواسته ها و آرزوهایم و همه چیزم را ، نه ...، خودم را ، فقط خودم را بردارم و بروم و بروم و آنقدر بروم که فقط خودم بمانم و تنهایی ام ! آنقدر تنها بمانم و تنها بمانم که شاید یک روز خوب دوباره مثل آفتاب طلوع کن
+ نوشته شده در 2013/1/8 ساعت 8:1 توسط گلبرگ
|