خدانگهدار رفیق روزهای معصوم کودکی!
می دانم ! که هی لباسهایت را تا میکنی و میزاری توی آن چمدان سرمه ای رنگ و هی دوباره با وسواس درشان می آوری. که مادر هی برایت چای و میوه می آورد، که هی می پرسد امروز برات غذا چی درست کنم، که هی میخواهد تا آخرین لحظه برایت مادری کند ، که از این به بعد هر بار می رسد جلوی میز گوشه هال، همانجا که همه اعضای خانه توی قاب عکس های کوچک و بزرگ کنار هم جمع شده ایم ، روی عکس تو مکث بیشتری میکند و چشمهای مهربانش دوباره پر و خالی میشود! میدانم که پدر همیشه نشسته روی کاناپه راحت توی هال و مثلا خونسرد جدول حل میکند، ولی هر بار که از کنار تو رد میشود بغلت میکند و آرام چند تا به پشتت میزند! لازم نیست آنجا باشم تا ببینم! من همه را میدانم. این بستن چمدان هم اضافه شد به همه فصول مشترک من و تو !
خودت را سرزنش نکن. میدانم! همه را میدانم! که خسته بودی ، که تو هم مثل من با آن کفش های لنگه به لنگه راه به جایی نمیبردی. تو هم برو ! شاید روزی من و تو دوباره چای خوشرنگ و تازه ای برای هم بریزیم ، روبروی هم بشینیم و دوباره حرفی ،خنده ای ، خاطره ای ، حوصله ای ...! ولی دیگه نمیدونم دیدارمان به کجا ! شاید جایی حوالی همان هر جا باد، آباد !
انگار روزهای آخر خودم است! به حرفم گوش بده! بزار مامان هر چقدر میخواهد دوباره سفارشت کند، هر چند تکراری ! مهم نیست، همه را گوش بده ، برای همه روزهایی که دلت برای شنیدن صدایش پر میزند. دوباره با پدربرو قدم بزن ! برای همه لحظات پریشانی که شانه هایش را گم میکنی ! همه آلبوم های خانوادگی مان را از اول ورق بزن !مهم نیست که چقدر تابستان است و هوا چقدر گرم. برو توی باغ بشین ، همانجا، زیر چتر گلهای اناری دیوار باغ. تمام زوایای خونه رو به خاطر بسپار ، به اندازه همه روزهایی که دیگر نیستی باغ را نفس بکش ! یادت می آید ته باغ را؟ همانجا که وقتی کوچک بودیم پدر برایمان تاب درست کرده بود؟
همه تهران را قدم بزن ، بازار تجریش ، دربند ، جاده امامزاده داوود و حتی همان جمعه بازار ته تهران را که خنزر پنزر های قدیمی اش را همیشه دوست داشتی! دوباره از مغازه کوچک سر بازار قائم که همیشه نزدیک عید سمنوی عمه لیلا میفروخت ، زغال اخته نمک زده بخر. به جای من برو آب انار نیاوران ، گلپر روی آب انار یادت نرود!
راستی یادت نرود که چند تا عکس برای روزهای دلتنگی گوشه چمدانت بگذاری. بیخودی وسایلت را با حجم سی دی آهنگهایی که دوست داشتی سنگین نکن. پشت آن دیوار های بلند و تاریک همه آنها هست ! بدون فیلتر، میتوانی همه شان را دوباره دانلود کنی.
تو هم برو ! خدا نگهدار! خدانگهدار رفیق روزهای معصوم کودکی! وقت رفتن از جانب من هم سر و روی همه اهل خانه را ببوس ! ولی یادت باشد وقتی رسیدی، هر بار که به خانه زنگ زدی فقط بخند! بگذار باور کنند حالا که تو هم رفتی و توی آن شهر دور لا به لای آن همه نور و فواره و ساختمانهای بلند گم شدی ، دیگر هیچ ملالی نیست!