شیطونی نکن بچه بیا پایین !
حالا چرا باید اینجا انتظار داشته باشم که رفتارهای ایرانی ها خیلی فرق دشته باشه؟
راست می گفت بنده خدا!
وقت اون رسیده که هر کدوم از ما راه جداگانه خودمون رو بریم ! بیایین برای آخرین بار همدیگه رو ببینیم ، یه کافی با هم بخوریم ، عکسهایی که از همدیگه داریم با هم رد و بدل کنیم و بعد بگیم خداحافظ ...
چه زود دیر شد باز....
کدوم درسته؟
دوستهایی داشتیم که خیلی با هم صمیمی بودیم ! خیلی بی ریا بوند و راحت و خودمونی. ولی الان مدتهاست که عوض شدند ! الان خوب هستند ولی اون قدیمیها نیستند ! دیگه تو اون احساس راحتی سابق رو باهاشون نداری. هر وقت که باهاشون هستی طرز نگاه کردن و ایما اشاره ها و بعضا سکوت های احمقانشون حس معذب بودن رو به شدت القا میکنه به آدم! و همه اینها فقط به خاطر همنشین جدیدی هستش که انتخاب کردند. گاهی وقتها فکر میکنم کدوم این حالت ها در مورد اینا درسته؟
یا اینکه اونقدر ساده هستند که یه آدم موذی و ناتو به راحتی تونسته اینقدر روشون تاثیر بزاره که اصلا یه جور دیگه بشند.
یا اینکه از قبل یه زمینه هایی داشتند و حالا که در مسیر اون خصوصیت بالقوه قرار گرفتند اینقدر تغییر مسیر دادند.
همیشه فکر میکنم آدم باید خودش باشه. قالب جدید اگر اندازه تنت نباشه و مناسبت نباشه بالاخره خسته ات میکنه. دیر یا زود. مهم اینه که کاری نکنی که بعدش فقط تنهایی و شرمندگی برات مونده باشه.
زمستان
تجربه جالبی است داشتن سه زمستان پیاپی در یک سال ...
شروعی تازه
دیشب با هم راه رفتیم ! به نوازنده های دوره گرد نگاه کردیم. خندیدیم... برای شنیدن آواز دوره گرد محبوب تو با آن صدای بی نظریش کنار باغچه خیابان نشستیم. تشویقش کردیم و لذت بردیم.شهر انگار جور دیگری بود. یادمان رفته بود شهر را میشد جور دیگری هم دید. تو کافه ایتالیایی نشستیم و با هم شام خوردیم. تو یه بشقاب غذای دریایی و من سالاد اسپانیایی با پنیر و زیتون ! هی دلبر دل ! من هنوز هم غذای دریایی دوست ندارم. حتی آن تیکه از سالمون بشقاب تو را !
بیا با هم دوباره راه برویم ! دوباره زندگی را ببینیم.بیا بریم به دنبال تحقق رویاهایمان. یادت میاد؟ یه خونه دنج در یه جای امن و دور ! شابد هم کتار دریاچه؟ راستی اینجا دریاچه هاش کجاست؟
بیا دنبال دریاچه بگردیم. با هم دوباره کتار پنجره بنشینیم ! چای بخوریم و قلیان بکشیم ! بیا حتی دوستهایمان را هم غربال کنیم. بیا دوباره برای یک گیلاس شراب بیشتر یا کمتر بحث کنیم. بیا ...اینجا فصلی تازه از زندگی ماست...
پ .ن : نوشته هایم را که برایت خواندم باران شروع شد و بوی خاک درفضا پیچید. همان بارانی که مدتها بود منتظرش بودم... میخواهم همه اینها را به فال نیک بگیرم
دلم باران میخواهد

بهانهای برای نوشتن ندارم.
اینجا همیشه شهر در امن و امان است .فقط ،گر چه اثری از كلبههای خشتی و سقف سفالی شمال و شالیزار اینجا نیست، ولی من دلم باران میخواهد. همین...
ولنجک در برف

بار دیگر یاد جایی که دوست میداشتیم.
هی ....وقتی که باید بکَنی و بروی، دنبال دلیل نگرد. بهقدر ِ تمام ِ رفتهها، دلیل هست برای دلکندن. باید این دلتنگی رو با خود برد به هر کجای جهان.هی نترس... دلتنگی مال دل تنگ است .دلتنگی چیزیست مثل حس غریب از دست دادن روز اول مهر...بوی کتاب. دلتنگی عبارت قشنگی است . دلم تنگ شد یعنی آنقدر غصه دار شد و آنقدر در خودش فرو رفت و گوشه گرفت که تنگ شد ! کوچک شد! دلتنگی تمام سهم ما از این وطن است.
روزی برایم نوشت که ما ایرانی ها ملت مهاجرت پذیری نیستیم. ما ها رو هر جای دنیا که ببرن مثل کش فقط کش میایم کنده نمی شیم . راست میگفت .... یک سر ما هنوز به جایی وصل است..
روزهای غریب من !
ولی هنوز پشت این میزها غریبم !
هنوز این نوشتن از چپ به راست، این کلاس بی مانتو و مقنعه ...برایم غریب است و همانقدر هم تلفظ سخت اسم من برای پاسکال و ارازمو !!!
بهار كه بيايد
رفتن زيباتر است، ماندن شكوهي ندارد؛ آن هم پشت اين سنگريزههاي طلب.
گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم، توي خاك و خاطره، توي گذشته و گل.
گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم، بالهاي بسته اما طعم اوج را كي خواهد چشيد؟
میریم و یه تیکه از دلمون جا می مونه که یادمون نره طعم عشق!
پ.ن : مرسی بیتا
قصه دلتنگی ما!
گفتم که خونه بچگی ها با همه جای دنیا فرق میکنه؟گفتم که درخت کنار پنجره اتاق خونه مامان و بابا از همه درختهای توی دنیا سبز تره؟
گفتم که جنس این دلتنگی با همه دلتنگی های دنیا فرق میکنه؟گفتم که تازه میفهمی چقدر کم سرت رو شونه مامان گذاشتی؟چقدر کم براش درد دل کردی؟چقدر کم باهاشون بودی؟
به تو گفتم؟ که تازه میفهمی چقدر کم وقت داشتی تا خودت را رها کنی در آغوش پر اطمینان پدر؟ که هنوز نرفته دلتنگی؟که تازه دقت میکنی به زیر و بم صورت مهربانش؟
به تو گفتم؟...
فراموش کن ...روزی خودت می فهمی...
خوشحالم که میروم!
مینویسم که فراموش نکنم که چقدر خوشحالم از اینکه میروم.حتی در این روزهای آخر هیچ چیز زانویم را نلرزاند! هیچ چیز! خوشحالم که میروم.
خوشحالم که از این کشور کهنه و بداخلاق با مردمانی نا سپاس و متزور میروم.خوشحالم از مملکتی که بهای ترقی در آن ملیجک دربار دیگران شدن است می روم.
پ.ن :نقل از سرزمین رویایی:
برای آدمها جایی که در آن به دنیا میآیند با دیگر سرزمینها متفاوت است. به آن وطن میگویند. دوستداشتن وطن خوب است. پرستیدناش نه. پرستیدن هیچ چیز خوب نیست. وطن بعضیها مرز دارد. وطن بعضی دیگر بیمرز است؛ همهی دنیا است. بعضیها برای وطنشان جان میدهند. بعضیها به آن خیانت میکنند. بعضیها وطنشان در قلب کسانی است که دوستشان دارند. بعضیها وطنشان را خوار و ذلیل میکنند. قرار نبود اینطور باشد. اما شد.حیف از این سرزمین باستانی که پرندههای عاشق برای کوچ از آن در آسمان صف کشیدهاند.
من و این خونه خالی!
دهن کجی کمد های باز مانده و سرگردان و خالی به تمام لحظه های با هم بودن ما!
خونه رنگین از پرتو بی رمق آقتاب از پشت پرده نارنجی....
من و نگاه و سکوت.....
و چه بی احساس شدم من به شبیخون حجم خالی این خانه
خداحافظ شرکت!
هزاران صحنه جلوی چشمم اومد.جلسه آخر بچه های واحد...که باید براشون نیم ساعت سخنرانی میکردم ! از کارهام و تجربه هام براشون حرف میزدم ! پروژه ای که روش کار میکردم رو پرزنت میکردم.
قیافه مدیر واحد طرح و برنامه جلوی چشمم میومد! نامه ای که به مدیر عامل زده بود و به وضوح نوشته بود به نظر میرسد استعفای ایشان اجتناب ناپذیر است! لحظه ای که با ناراحتی توی جلسه بهم گفت من استعفای تو رو قبول نکردم ! تو منو مجبور به پذیرشش کردی ! شرکت خیلی به حضورت نیاز داشت.
و کلمات آخرش توی جلسه: ممنون از همه زحماتت . تلاش موفقیت آمیزت! ممنونم که به
شرکت ما اومدی و تجربه های جدیدی رو با خودت اینجا آوردی! شرکت قطعا عدم حضور شما
رو احساس خواهد کرد.![]()
حالم گرفته بود. کلید send رو زدم و کامپیوترم رو خاموش کردم
پ.ن: از دیشب تا حالا دارم به این فکر میکنم که چرا باید اینهمه تلاش میکردم تا بسازم ! تا خودم رو اثبات کنم! اون هم در جایی که صد تا مدعی وجود داشت ! و بعد به همین راحتی بزارم و برم؟و امروز صبح همکارم به من اطلاع بده که دستورالعمل محرمانه اینه که فایل های تو و روش کاری تو باید بشه الگوی بقیه پروژه های شرکت ! راستی چرا قبلش کسی این رو به من نگفت؟
چرا؟
صد بار ایمیلی که به وکیلم زدم دارم میخونم.هی پیش خودم میگم الان میتونه از پشت این کلمه ها بفهمه که تو چه حالی ام؟ دنبال یکی میگردم که بتونم حداقل خودم رو خالی کنم. چرا هیچ چیز دنیا سر جای خودش نیست؟