قصه دلتنگی ما!
راستی گفتم که حساب پدر و مادر از همه دنیا جداست؟ گفتم که این یکی زانو رو نمی
لرزونه دل رو میلرزونه؟
گفتم که خونه بچگی ها با همه جای دنیا فرق میکنه؟گفتم که درخت کنار پنجره اتاق خونه مامان و بابا از همه درختهای توی دنیا سبز تره؟
گفتم که جنس این دلتنگی با همه دلتنگی های دنیا فرق میکنه؟گفتم که تازه میفهمی چقدر کم سرت رو شونه مامان گذاشتی؟چقدر کم براش درد دل کردی؟چقدر کم باهاشون بودی؟
به تو گفتم؟ که تازه میفهمی چقدر کم وقت داشتی تا خودت را رها کنی در آغوش پر اطمینان پدر؟ که هنوز نرفته دلتنگی؟که تازه دقت میکنی به زیر و بم صورت مهربانش؟
به تو گفتم؟...
فراموش کن ...روزی خودت می فهمی...
+ نوشته شده در 2009/2/7 ساعت 0:11 توسط گلبرگ
|