دل است دیگر ! خسته ميشود، بی حوصله میشود.از روزگار از آدمها از خودش از اين قابها. از اثبات ،از توضيح ، از کلماتی که رابطه ها را به گند میکشد. 

از زهر حرف هایی که تا آخر عمر آدم را می آزارد.


خسته‌ام ،  از اين كه ديگر توان قوی ماندن نیست. از این بغضی که هر چه بزرگتر میشود بهانه ترکیدنش کوچکتر.

بايد بروم گوشه‌ای ، شايد آرام بگيرم...