راه می افتم. احتیاج به پیاده روی، احتیاج به آرامش دارم. نیاز دارم که یه جایی مثل همین پیاده رو سرسبز در زیر همین درختهای بلند در سکوت راه برم و از بازی باد لابه لای این موهای باز و آشفته لذت ببرم.
دارم سعی میکنم آدم جدیدی باشم. که محیط اطرافم رو دوباره بسازم. که دوباره دوستهامو دست چین کنم. دارم مرور میکنم. همه چیز رو مرور میکنم. باید یه چیزی اشتباه باشه! به جای کار اشتباه است و من دارم سعی میکنم پیداش کنم.
مگه ما این همه راه رو طی نکردیم که به این جا برسیم؟ که فکر کردیم قراره همه چیز اینجا درست بشه؟ پس چرا هنوز از اینکه راحت با هم حرف بزنیم میترسیم؟ هی باید مراقب باشیم که جلوی فلانی فلان خرف رو نزنیم ! و هی از دورویی های اطرافیان روحمون آزرده باشه؟
میرسم به انتهای مسیر. اینجا حتی تاریکی هوا هم نمیتونه باعث عدم احساس امنیت بشه ولی دیگه باید برگردم. خیلی از خونه دور شدم !
باید با خودم کتار بیام. یا خیلی ها رو دلیت کنم ! یا خودم رو عوض کنم و قبول کنم که ملت جهان سوم ملت جهان سوم است و این تغییر جغرافیا بیماری ذهن ما رو درمان نمیکنه !
ولی.... الفبای مثل اونها شدن خیلی سخته یادگیریش. اما شاید این آخرین راه باشه.
میرسم به خونه ولی هنوز ذهنم درگیره