چندمین بار بود که میدیدم با سگش میاد توی کتابخونه و میچرخه. حس خوشایندی نداشتم نسبت به کسی که به راحتی به قوانین دهن کجی میکنه !
امروز هم با دوستاش وایساده بود و با حرارت دستاشو تکون میداد ، بلند بلند حرف میزد و میخندید. دم در کتابخونه با هم روبرو شدیم و من مطمئن هستم که هیچ وقت اون دختر بلوند و زیبا با یک سگ راهنما رو فراموش نمیکنم که چشمهاش نمیدید و با چه اطمینانی به زندگی لبخند میزد و از کنارم رد می شد...
+ نوشته شده در 2010/3/23 ساعت 14:9 توسط گلبرگ
|